اون از روزش که خونه دوستم دعوت بودم. یه جمع نه چندان دوستانه مزخرف که من مزخرفترین وصله ناجورشونم!ولی چون سه چهار بار زنگ و  پیام داده بود بیا اگه نمی رفتم زشت بود.اما واقعا با دوتا بچه که نمیشه با اتوبوس یا تاکسی رفت باید اسنپ بگیری، بعدهم اصلا نمیشد فهمید چی به چیه از بس باید مراقب بچه هام باشن( راستی خدا پدر و مادر اسنپ و تپ سی را بیامرزه گور بابای هرکی میگه حذفش کن . والا از شکم سیریشونه لعنتیا)

تازه بعد مهمونی هم هی میگفتن وای من چقدر از پسر تو خوشم اومد وای دختر فلانی چقدر نازه و و و هیچ کس نگفت فلفلی. منم حسوووود.یوهاهاها.

جدا از شوخی دیگه به محض اینکه بخوان دورهمی بگیرن من اول همه نرفتنمو اعلام میکنم که صاحب مهمونی نخواد بزنگه منو توی معذوریت بذاره

۲-و اما شبببب قضیه اش مفصله

یه آقایی دوست بابامه به سمتم دست یاری دراز کرد و گفت سی تومن میتونه از قرضمو بده.اما دیشب فهمیدم اشتباه برداشت کرده! هی میگه جای خواهرمی اما انگار نه! دیشب گفت من باید یه مسیر طولانی رانندگی کنم میترسم خوابم ببره،میشه بیای دنبالم؟بچه هاتم یه هوایی میخورند.توی رودروایستی گیر کردم و گفتم میام.به مادرم زنگ زدم و گفتم اینم تنش میخاره ها!مادرمم گفت حالا که گفتی میام برو ولی دیگه اگه بازم گفت بیا بگو شرمنده نمیتونم.

خلاصه لباسامونو پوشیدیم که کاف زنگیدددد.تماس تصویری.یه کم بابچه ها حرف زد و گفت میخواد بیاد لواشکا رو بده.منم گفتم فردا بیا نصف روز باهاشون باش.که شروکرد و بد و بیراه گفتن به من و کس و کارم.میدونستم مریضه و اگه قاط بزنه هر غلطی میکنه واسه همین جرئت قطع کردنم نداشتم و فقط گوش دادم.گفت الان میام جرت میدم.

منم سریع به اون اقا زنگ زدم که نیا و شوهرم داره میاد میترسم بد برداشت کنه. از صدای ترسیده و لرزون من فهمید اوضاع بیریخته.گفت باشه باشه شماره های منو پاک کن  و آروم باش ، من نمیام!!!

توی مدتی که کاف بیاد همه پیامای دوستام و هیستوری اینترنتم را پاک کردم.به مادرش پیام دادم عجب بدون قرص خوب شده پسرت؟حالا داره میاد اینجا نذار بیاد. فکر کرد میگم حالش خوبه و شما دارید قرص بهش میدید.گفت نه بخدا قرص نمیخوره و خوب شده.هردوتون اشتباه میکنید،  بخاطر بچه ها کوتاه بیا. منم گفتم نخیر تیکه انداختم میگم خوب شده وگرنه گفته داره با چاقو میاد اینجا، اتفاقا بخاطر امنیت بچه ها نمیخوام دیگه باهاش زندگی کنم.جواب نداد.

کاف اومد.واااای که چقدر تحقیرم کرد.واااای اگه بخدا زورشو داشتم خودم میکشتمش.وااای چیا گفت.انقدررر حرفاش بد بووود که نمیتونم تایپ کنم اما حتما اون یکی وبلاگ سر فرصت مینویسم چیا گفت بمونه واسه بچه هاش.و من مث مجسمه نگاه و گاهی تایید میکردم.سیگار میکشید و ته سیگارها رو میریخت وسط حیاط.ومن خدا خدا میکردم بره.نشست یه ذره با بچه ها بازی کرد و پاشد بره.اما بعد دید دلش خنک نشذه اومد دوباره نشست یه جور دیگه منو بچزونه.گفت شیشه میکشه، گاهی هم گل! گفت رفتم با وکیل حرف زدم از زنم متنفرم چطور بکشمش که اعدام نشم؟ گفته معتاد به شیشه شو و بعدمیری توی توهم هرکاری خواستی میکنی،بعد هم چون توی توهم بودی مجازات نمیشی!

من حتی میترسیدم بگم وکیل نگفت قرصاتو بخور دیگه نه از زنت متنفری نه زنت ولت میکنه بره؟گفتم حق میدم.دیگه خانمها هم بگن شیشه میکشین تعجب نمیکنم چه برسه تو.گفت رابطه پرخطر هم داشتم! شاید الان ایدز و هپاتیت هم گرفته باشم.گفتم حق داری خب.دید فایده نداره پاشد که بره.موتورشو گذاشت بیرون و دوباره مث معتادا تلوتلو خورون اومد توو.گفت یه لیوان آب سرد بده.بهش دادم و رفت.اما یهو برگشت توی دهنه در و گفت گوشیتو بده ببینم.هاهاها خوب شناختمش روانیو.رفت سراغ تماسا و پیاما و بعد تلگرام و اینستا( اخرین باری که اینجوری بود اینستا و تلگرامی درکار نبود که بخواد اونا رو هم بگرده اما حالا کارش زیاد شده بود هاهاها)دید چیزی یافت نمبشودرفت سراغ عکس و فیلما گفت همشو پاک میکنم، برو یه سوزن بیار سیم کارتتو دربیارم گوشیو پس بگیرم.بدون اعتراض سوزن دادم بهش.یه کم ور رفت ولی موفق نشد.پس داد گوشیو.رفت که بره ایشالللا یهو فلفلی بهش آویزون شد منو ببر پارک.ترسیده بودم دیگه.این اومده بود یه دعوای بزرگ راه بندازه که هی برمیگشت.اگه واقعا میکشتمون چی؟؟؟فلفل را بغل کرد و رفت ببره پارک.گفتم ولش کن این الان دیگه میخوابه.گفت میترسی؟گفتم آره.گفت پس خودتم بیا.منم پاشدم رفتم.رفتیم پارک.بچه ها رو گذاشت روی تاب و اومد کنارم نشست. من ناخوداگاه پاشدم رفتم پیش بچه ها که نیفتند.گفت کثافت ایکبیری فکر کردی اومده بودم کنارت بشینم؟نه فقط خسته شدم اومدم نشستم.بعد فلفلی از تاب اومد پایین بره سرسره، منم گلگلی را بغل کردم رفتم پیش کاف نشستم.عصبانیتش فروکش کرده بود و ترس منم فرو ریخته بود

گفتم کو پایپ و اینا که باهاش شیشه میکشن گفتی تو موتورم جاسازی کردم؟گفت همش دزوغ بود نه شیشه میکشم نه رابطه ای داشتم. و بعد هم رفتیم دوتا ابمیوه خوردیممادرش تازه ساعت دوازده زنگش زد کجایی!!! همچین حس مسئولیت پذیری داره هاااا.

رسیدیم دم خونه.بچه ها رو داد و نصف موتورو اورد توو.بعد برد بیرون.دوباره اورد . منتظر بود بگم بمون.اما دلم میخواست بره.گفت میخوای بمونم؟ گفتم اره بمون.

شب باهاش حرف زدم راجبه مصرف دوباره دارو.باید کم کم نرمش کنم.و صبح که شد بیدارش کردم دیگه بره 

پاشد ته سیگازاشو از حیاط جمع کرد و رفففت و منم یه نفس راحت کشیدم 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

مرجع پشتیبانی ریتم و صدا مخصوص کیبورد pa 500 persian کپسول لاغری اسلیمینگ آبی خدمات دارالترجمه ها در تهران Emad منیزیم استئارات قالب های فارسی وردپرس 31 دانستنی های مشهد Mersadcar قیمت سیم کارت valasr-t